پیشگامان هنرستان تربیت بدنی کوثر
بازدید:
تاريخ : 1395/10/12
قدیم ترها برایمان خیلی عجیب بود اگر كسی مانتو اش یك وجب بالاتر از زانو اش آمده بود
دختری كه چندبار از محل خاصی عبور می كرد حرف پشت سرش زیاد بود
این زمان ها گذشت..!
اوایل مد شدن ساپورت،حتی خانمها با چشمانی متعجب به یك وجب پای ساپورت پوشیده خیره میشدند
 و ابراز نگرانی و تاسف می كردند...كمی كه گذشت خودشان هم به پا كردند!!
شاید می خواستند از زنان دیگر جا نمانند تا مبادا چشم و دل همسرانشان را دختری دیگر برباید!
مدتی بعد چهره های عجیب و غریبی ظهور كردند..
اكنون زن ایرانی در تمام شبكه های اجتماعی ظاهری نیمه برهنه دارد‌
، با آرایشی زیاد برای همه دلبری می كند...
كامنت هارا كه می خوانی دلت می خواهد دیگر زنده نباشی!
زن ایرانی خودش را در نگاه دیگران به وسیله خوشگذرانی تبدیل كرده است
حالا مانتو كه هیچ شنل میپوشد...بلیز كه نه نیم تنه میپوشد
چندین و چند رفیق مذكر دارد،با هر آدم و نا آدمی گرم عیش و لذت میشود
یادش بخیر نسل مادر های عفیف ایرانی!




بازدید:
تاريخ : 1395/06/29

سال 1364 به نیروهای جهاد ملحق شدم و سال بعد به جهاد اعزام شدم. با فرماندهی حاج علی کارنما به شلمچه رفتیم. من با دیگر دوستان در قسمت پمپاژ کار می کردم و دوستی داشتم به نام حمید توکلی. قبل از اعزام از جیرفت، پدر حمید به اداره آمد و گفت:

کدام یک از شما قبلا جبهه رفته؟

من که نمی دانستم او چه قصدی از این سوال دارد، گفتم حاج آقا من!

آقای توکلی دست حمید را گرفت و در دست من گذاشت و بدون هیچ حرفی از آنجا رفت.

من در آن لحظه سایه مسئولیت سنگینی را بر سرم احساس کردم، اما کاری از دستم ساخته نبود. من دست حمید را گرفته و به پدر او قول داده بودم، برای همین، همیشه همراه حمید و مراقب او بودم. تا اینکه در سه راه مرگ، آن چیزی که تمام مدت از آن می ترسیدم، اتفاق افتاد.

آن روز یکی از بچه ها اسلحه ای پیدا کرد و به حمید داد. آن لحظه که حمید با لبخند اسلحه را گرفت اصلا فکر نمی کردم تا چند لحظه دیگر شاهد شهادتش باشم.